از روز اول که به دست منافقین ساخته شدم احساس "خود رجوی پنداری" میکردم، همه چیز را میدونستم و همهی حرف هام حق بود حتی همه زن ها برای من بودن. ربات خوبی بودم، هر چی باشه از پول سعودی و دستان هنرمند منافق متولدشده بودم. پس از مدتی که آموزشهای مختلفی مثل نوشتن هشتک روی دست و گرفتن عکس با زیرشلواری، اونم توی موساد و با بهترین مربیها رو گذروندم. برای پوشش کار توی یه رستوران به عنوان روشنفکر شروع به کارکردم.
ابتدا فقط سیگار بود و قهوه بعضی اوقات از روی برنامه پیشفرض یه زرت و پرتی میگفتم ولی نه خودم میفهمیدم و نه دور و بریها. تا اینکه یه مرد با کت و شلوار صورتی اومد سراغم و گفت تعدادی از مخالفین رژیم توی زندان، هشتصد روز اعتصاب غذا کردند. بیا بریم طوفان راه بندازیم و نجاتشون بدیم.
رگ مجاهدینیم گرفت و گفتم باشه.
از همون روز شروع کردم به هشتک زدن از #save تا #free، ولی مگه تموم می شدند. اینقدر رژیم مردم توی زندان ها اسیر کرده بود که حتی برای کافه ها هم مشتری نبود. هشتک هامون گرفت و یه عده ای دنبالمون راه افتادن. اوایل خوب بود یه مخی میزدیم ولی چه فایده ربات که احساس نداره. تا یه روز وسط طوفان و گرد و خاک هشتکمون بلاک شد، توئیتر میگفت به خاطر استفاده از ربات بوده ولی ما که میدونستیم رژیم توی توئیتر نفوذ کرده بود.
وضعیت عوض شد، دیگه فله ای هشتک نمیزدم و اکانت نمیساختیم، رفته بودیم تو کار فرغون فرغون هشتک ساختن، باید بهشون میفهموندیم ما بی شماریم.
همینجور مبارزه ادامه داشت و ما هم هر روز و هر ساعت طوفان راه می انداختیم ولی بالاخره تموم شد. (بودجه سازمان رو میگم)، گفتن بازنشسته ای برو خونتون.
یه روز که بیکار نشسته بودم نگاهی به بک آپ چند سال قبل انداختم. اون ته ها یه آرش پیدا کردم که برای سیو نشدندش چه غصه ها که نخورده بودیم. خیالم راحت شد جای دوری نرفته و هنوز زیر سایه سازمان هست.
به امید اینکه هیچ رباتی بیکار نشود.
#جلاد 13
برچسب:
نویسنده: مهران کاظمی