معاونی را گفتند بر نماز آدینه حاضر شو و مشکلات مردمان را بازگوی و حل بنما.
طرف که موقعیت را مناسب دید، سخنان خود را آماده نموده و لختی بر وعدههای گذشته دول امید یادآور گشت. در ابتدا کَمَکی از مشکلات مردم را بازگفت، دل مردمان را به دست آورد ولی به ناگه بر بخت خود لگدی فرود آورد. از وعدههای دولت گفت و چگونگی عمل به آنها، مردمان که سخنان وی را ناحق یافتند با صدایی رسا شوریدند و معاون را از مجلس به در کردند.
معاون به جمع مریدان خود رفت و سرگذشت خود را بازگفت. جملگی مریدان متحیر گشته و انگشت ندامت بر چشم خود فرونماندند.
مریدی بس درخشان گفت: جملگی قلندران سه نفر بودهاند و این هوچی بازیها از برای چیست؟؟
مریدی دیگر فرمود: زکی! میدهیم پدرشان را در برابرشان حاضر کنند و از پشت و رو در آوردند!
معاون که از هوش نسبتاً پایین مریدان غافلگیر شده بود عنان از کف داد و گفت: آقا شعار دادن حالمان گرفتن دیگر این بچهبازیها از برای چیست؟؟؟
( سر خود را خاراند و بر بیابانهای یزد گسیل گشت.)
مریدان که وضعیت را نابسامان دیدند، خشتک ندراندند و غصه نخوردند.
خدایا ما را به وعدههایمان آشنا کن!
البته خیلی نرم و آروم و ملو!
برچسب:
نویسنده: مهران کاظمی